
تقدیم به کسی که دوستش دارم و این وب هم مال اونه:بهت گفتم دوستت دارم تا ستاره هست و واقعا هم واقعیت داشت.واسه یه روز یه عکس گذاشتم که یه دختر یه قلب تو دستشه و داره با خودش میبردش.گفتم اون دختر منم که دارم از قلبت کوچ میکنم.اون عکس فقط یک نمایش بود وگرنه قالبم هم نشون میده چقدر دوستت دارم.بهت گفتم دیگه تقریبا کسی را ندارم و گفتم دوستام چه خصوصیتی داشتند که چند روز پیش ظاهر شد.دوستایی که از دشمن بدتر بودند.بهت گفتم بابام مرد و من چه قدر دلواپسم که مامانم نمیره.این قدر دلواپسم که فراموشی گرفتم اما نمیخوای باور کنی.بهت گفتم خویشاوندانم را دوست ندارم بنا به دلایلی که بهت گفتم.تو هم میخوای بری؟من مشکلاتی تو زندگی داشتم که فکر نکنم آدم بزرگها داشته باشند.چقدر به خودم گفتم باید خیلی مقاوم باشی.جوری اخلاقی از خودم نشون دادم که کسی واسم دلسوزی نکنه.اما آدم وقتی می یاد اینجا دیگه راحته.و وقتی هم مرد دیگه راحت تر...


اشکی که هر قطره اش به اندازه ی خاطرات مرده ی من بود.
اشکی که هر قطره اش را که میریزم آتشی در درونم زبانه میکشد.
اشکی که گونه هایم را اذیت میکرد و وقتی که یخ میکرد برگ را در آغوش میگرفت.
من عاشقی بودم که از پرستوها عقب ماندم
من کسی بودم که به عشق خندیدم و آن را دیوانه پنداشتم.
معشوق من:نشانی از تو نمیبینم.در جاده ی زندگی کورمال،کورمال راه میروم...
به درختی تکیه میدهم و با صدای بلند گریه میکنم.
هیچ انسانی اینجا نیست.هیچ خیالی را مرا نیست.
معشوق را درک کردم.معشوقی که درد عشق برایش بیگانه بود.
معشوقی که عاشقی را درک نمیکرد..
فقط من بودم که دنیا را درک کردم...
فقط من بودم که حتی سگهایی که در خرابه ها بودند را درک میکردم.
اما کسی نفهمید درک چیست و مرا چه به بیهوده زیستن؟
نشانی از تو نمیبینم...نشان حیات دوست داشتنم در رگهایت وجود داشتن...
آینده ی عشق بعدی را چه کسی جز سرنوشتم میتواند پیشگو کند؟
چه کسی میتواند زخمهای تنهایی را مرهم بگذارد؟
نشانی از تو نمیبینم...نشانی از تو نمیبینم...
این دفعه نمیخوام عکس عاشقانه بذارم.میخوام پاییز شهرمون(باغبادران) را بهتون نشون بدم.۲ تا عکس را انتخاب کردم.امیدوارم خوشتون بیاد.


میخوام یه زبان جدید دیگه ای را یاد بگیرم.بین اسپانیایی و فرانسوی موندم.به نظر شما کودومشون بهتره؟قبلا ژاپنی را انتخاب کردم که خیلی سخت بود.در حد احوال پرسی و این چیزا بلدمش ولی حالا میخوام مشورت کنم.خواهشا نگید هرچی دوست داری.چون دارم مشاوره میکنم.
چیزی بین خواب و بیداری...
بین باران مه آلود و زیر خاک سرد...
اشکی که از دلتنگی ریخته شد...
و سایه های نمناک!!...
عشق گمشده ای که دیروز در دنیای نامرد به حراج رفت....
و تنهایی که به قیمت برگشتن او،پس داده شد...
عقربه های ساعت که به پای هرکدامشان زنجیری آهنین بسته شده...
اشک میخواست تا زنجیر را پاره کنم...
اشک ریختم تا زنجیر زنگ زد...و آنقدر زنگ زد که نابود شد....
عقربه های ساعت جلو رفتند اما دیگر کسی را نداشتم و نشناختم...
چه جایی را بهتر از خاک سرد دیدم...؟؟؟
چه دلسوزی را بهتر از شمع دیدم؟که برایم اشک ریخت...
هنوز نسیم سرد می آید...نسیمی که شمع را دلداری میدهد تا گریه نکند...
شمع خاموش شد،پروانه مرد و گل پژمرده شد.
گویا فراموشی هم به فراموشی سپرده شد...
گویا عشق هم به روزگار خندید و نابود شد...

میخواستم به جای این آپ، تکست حسین مخته و ۰۱۱۱ را بذارم.اما به دلایلی پشیمون شدم.نه اینکه بخوام تکست را کپی کنم.خودم آهنگش را گوش میدادم و مینوشتم اما خوب...حالا اگه دوست دارید آپلودش کنم تا ببینید.
اینم اسمم که با حروف ژاپنی نوشته شده.از این به بعد اسمم را میخوام اینطوری وسط بیارم.
بهاره ばひあり
میتوانم به عشقمان قسم بخورم که نیروی جاذبه ی عشقم نسبت به تو از نیروی سیاهچال جدایی بیشتر است
میتوانم به عشقمان قسم بخورم که جدایی برای ما معنا ندارد
قسم میخورم که فضای قلبم بدون تو معنایی ندارد
به دشتی میروم گسترده و در کنار یک خار مهمان
به او میگویم تو هم بدان اگر روزی در عشق سستی کردم خودت را در قلبم فرو کن
کلمات ناموزون از جانم لبریز است و می لرزم
دستهای کوچکم را در دستانت میگذارم و به توان عشق ،تو را به شهر محبت دلم می کشانم
نیروی جدایی را از بین می برم و حتی در راه سختی فقط به رویای خیس بسنده میکنم
پاهایم از شدت درد خارهای سختی ها، نیمه جان شده اما از پا نمی افتم
وای به حال آن روزی که خودت میخواهی از من جدا شوی
وای به حال آن جمله ات که گفتی دیر یا زود میروم
این هیچ وقت به حقیقت نمی پیوندد
به عشق پاکمان قسم...

میخواهم عاشق باشم و تو معشوقم باشی...
آسمان آبی سپهر مال ما شود و رویای طلایی نیز نصیب ما...
میخواهم بیستون مال من شود و تیشه ی فرهاد در دست تو...
میخواهم کویر داغ باشم و تو مجنونی در آن...
میخواهم نیلوفر مرداب شوم و تو قایقی بر روی مرداب...
میخواهم از گرمای وجودت تب کنم و تو پرستارم باشی...
میخواهم هزاران لیلی را مانند مجنون آواره ی کویر بسازم...
میخواهم بغض کالم را بشکنم...
میخواهم سرتاسر عشق پر از گلایه نباشد...
میخواهم بگویم غبار دوری ات بر دلم نشسته...
دست آخر میخواهم بگویم دوستت دارم تا عشق هست...

لالایی لالا تنهایی صفا نداره...
لالایی لالا بخواب عروسک...
بخواب،تو را چه به دنیای نامرد؟
لالایی لالا آدما زردند...
درکش سخته اما اونا دردند...
لالایی میگه گریه کن مثله بیهوده زیستن...
لالایی میگه فکر کن منم زنده نیستم...
لالایی میگه بغضم شکست
میگه پر و بالم شکست...
لالایی میگه تو بی وفا نبودی
میگه تو از زندگی گلایه نکردی.
لالایی میگه آدما بخوابید
لالایی میگه امشب کجایی؟
لالایی لالا شدم یک سوته دل
لالایی... که گریه میکنم من از سوز عشق...